خیام: ریاعیات

افسوس كه رفت عمر بر بيهوده هم لقمه حرام و هم نفس آلوده
فرمودة ناكرده سيه رويـــــم كرد فرياد ز كرده هـــــاي نا فــــرموده
***
هر دل كه اسير محبت اوست خوشست هر ســـر كه غبار سر آن كوســـــــت، خوشست
از دوســــت به نــــاوك غم آزرده مشـــــو خوش باش كه هر چه آيد از دوست خوش است
***
گـــويند بهشت و حور عين خواهد بود آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق پرستيم رواست چون عاقبت كار همين خواهد بود
***
از تن چو برفت جان پاك مــن و تو خاك دگران شود مغاك من و تو
زين پس ز براي خشت گور دگران در كالبدي كشند خاك من و تو
***
گاه سحر است خيز اي مايه ناز نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كه آنـــــها كه بجايند نپايند دراز و آنها كه شدند كس نمي آيد باز
***
گويند: هر آن كس كه با پرهيزند آنســان كه بميرند بدانسان برخيزند
ما با مي معشوق از آنيم مدام باشد كه به حشرمان چنان برانگيزند
***
چندين غم مال و حسرت دنيا چيست؟ هرگز ديدي كسي كه جاويد بزيست؟
اين چند نفـــس در تن تو عاريتي ست بــا عاريتي عاريتي بـــايد زيســــــت
***
در عشق تو از ملالتم ننگي نيسـت با بيخبران در اين سخن جنگي نيست
اين شربت عشــق داروي مرادنست نامردانرا از اين قــــــدح رنگي نيســـــت
***
مي خـــوردن و گرد نيكوان گرديدن بـــــهتر كه به رزق زاهـــــــدي ورزيدن
گر دوزخي اند مردم مست، بگوي پس، روي بهشت را كه خواهد ديدن؟
***
مي خور كه ترا بيخبر از خويش كند خون در دل دشمن بد انديش كند
هشيار بدن چه سود دارد؟ جز آنك ز انديشه پايان، دل تو ريش كنــد
***
نا كرده گناه در جهان كيست؟ بگوي و آنكس كه گنه نكرد چون زيست؟ بگوي
من بد كنــــــم و تو بد مكافات دهي پس فرق ميـــان من و تو چيست؟ بگوي
***
سير آمدم اي خداي از هستي خويش وز تنگدلي و از تهيــــــدستي خويش
از نيست تو هست مي كني، بيرون آر زين نيستيم بحرمت هستي خويش
***
سستي مـــــكن و فريضه ها را بگذار وان لقمه كه داري زكسان باز مدار
در خون كس و مال كسي قصد مكن در عــــهده آن جهان منم، باده بيار
***
با من تو هر آنجه گويي از كين گويي پيوسته مرا ملحد و بيدين گويي
معترفـــم بدانچه گويي، ليـــــــــــــكن انصاف بده، ترا رســد اين گويي؟
***
ابر آمد و باز بر ســـــــر سبزه گريست بي بــاده ارغوان نمي بايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشا گه ماست تا سبزه خاك ما تماشا گه كيست
***
اي پيـــــــر خردمنـــــــد پگه تر برخيز وان كـــودك خاكبيز را بنگر تيز
پندش ده گو كه: نرم نرمـك مي بيز مغز سر كيقباد و چشم پرويز
***
موجود هر آنجه هست، نقشست و خيال عـــــــارف نبود هر كه نداند اين حال
بنشين قــــدحي باده بنوش و خوش باش فارغ شو از اين نقش خيالات محال
***
اين دو سه نادان كه چنان ميدانند از جـــــــــهل كه داناي جهان ايشانند
خر باش كه چنـــان زخري چندانند هر كه نو خرست كافرش مي خوانند
***
اين كوزه چو من عاشق زاري بود ست در بند ســـــــــر زلف نگاري بودست
اين دســـته كه بر گــــردن او مي بيني دستيست كه بر گردن ياري بودست
***
خيام اگر ز باده مستي خوش باش گر با صنمي دمــي نشستي خوش باش
پايان همـــه چيز جهان نيستيست پندار كه نيستي، چو هستي خوش باش
***
از گــــردش روزگـــــــار بـــــــهري برگير بر تخت طرب نشين و ساغر درگير
از طاعت و معصيت خدا مستغنيست باري تو مــــــراد خود زعــــــالم گير
***
تا كي غم آن خوري كه داري يا ني؟ دين عمر به خوشدلي گذاري يا ني؟
پر كــن قدح باده كه معلومت نيست كاين دم كه فـــــــرو بري برآري يا ني
***
يا رب بگشاي بر من از رزق دري بي منت اين خسان رسان ما حضري
از باده چـــنان مست نگه دار مرا كز بيخبري نباشــــدم دردســــــــــــری