مهرداد اوستا: باز آ که ...


http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/9/9b/01-Mehrdad_Avesta.gif


بازآ كه چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ست / با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ست


گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ست / ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ست


از راهروان سفر عشق درین دشت / گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى ست


در عرصه اندیشه من با كه توان گفت / سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست


غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است


از درد سخن گفتن و از درد شنیدن / با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟


چون جام شفق موج زند خون به دل من / با این همه دور از تو مرا چهره زردی است




مهرداد اوستا: با من بگو تا کیستی...


با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو

خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر

بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو

گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی

ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟

بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده

آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام

دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو

مهرداد اوستا: وفا نکردی و کردم


وبلاگ جملات حکیمانه


وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم


اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم


كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم


مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم


چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم


بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم


نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم


جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم


به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم


وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟