عبدالجبار کاکایی: آینه

مث آينه اي شكسته رو زمينم

حالا بهتر مي تونم تو رو ببينم

حالا من هزار تا دل هزار تا دستم

حالا من هزار تا آغوشِ ِشكسته م

حالا تكرار مي شه چشمات توي چشمام

حالا اندازه ي دنيا تو رو مي خوام

حالا چن هزار دليل تازه دارم

كه چشامو از چشات بر نمي دارم

حالا هر دقيقه دارم از تو سهمي

تو بايد شكسته باشي تا بفهمي

مث آینه ای شکسته رو زمینم

حالا بهتر می تونم تو رو ببینم



عبدالجبار کاکایی: عقل بی قرار


مرد برزخ ستاره و سحر

مرد قرن نور ها وسايه ها

بي تو هر دقيقه تازه مي شود

رنگ خاكستري گلايه ها

 

مرهم صبور درد هاي سخت

عقل بي قرار سرزمين ما

كاشف دقيقه هاي گم شده

ناجي ترانه هاي بي صدا

 

اي طلايه دار  اعتماد و عشق

من اسير عصر سنگ و آهنم

بال هاي خسته ي مرا ببين

آخرين پرنده ي قفس منم

 

خسته از دروغ و تشنه از سراب

پشت ميله ها به جستجوي تو

من پرنده اي رها و عاشقم

پر نمي كشم مگر به سوي تو

 

مرد برزخ ستاره و سحر

سبز ساده رنگ باور من است

تكيه داده ام به پرچم شما

شايد اين پناه آخر من است




عبدالجبار کاکایی: عاشقی کن

حال من دست خودم نیس

يه جا آرووم نمي گيرم

دلم از کسی گرفته

كه مي خوام براش بميرم

 

این روزا بد جوری ساکت

این روزا بد جوری سنگم

همه زندگیمو باختم

پای روزای قشنگم

 

 شب و روز کنار من بود

مث سایه ، نازنینی

تو بگو چه حالی داری

وقتی سایه تو نبینی

 

مث آینه روبرومه

حس  بی تو بودن من

دارم از دست تو می رم

عاشقی کن منو نشکن

 

پای دنیای تو موندم

من عاشق   من آدم

تا صدات بلرزه آخر

تا دلت بگیره کم کم

 

 آخرین ترانه هامو

می خونم با چشمای خیس

عاشقی کن منو نشکن

حال من دست خودم نیس


عبدالجبار کاکایی: چراغ

سبزم نه از آن دست که گل باشم وباغی

گلدان ترک خورده ای و کنج اتاقی


دی شیخ چراغی به کف آورد و طلب کرد

انسان ومن امروز به دنبال چراغی


سی سال گذشت از من وآن کودک همزاد

نگرفت ازین گم شده ی خویش سراغی


سی سال گذشت از من وعمری که نیفزود

جز بر دلم این آتش افروخته داغی


حافظ تو نگفتی که چراغی رسد از غیب

من منتظرم تا رسد از غیب چراغی 



عبدالجبار کاکایی: روز هفتم


بس که از غَما ملولم بس که از گريه ها خيسم

گِلِه دارم از تو اما نمي تونم بنويسم

 

گفته بودي روزِ جمعه خبرِ خوبي مي آرن

آخه تقويمايِ دنيا که هزار تا جمعه دارن

 

جمعه هايِ بي نشوني ، جاده هايِ آسموني

نعشِ خورشيد رويِ ابرا ، رد يه پيرهنِ خوني

 

اي قرارِ عصرِ جمعه ، اي شکستني تَر از دِل

خيلي وقته بي قرارن شهرايِ شَرقيِ کاگل

 

پا بذار تو کوچه ها مون اي غريبِ بي نشونه

شبايِ روشنِ جمعه ، شبايِ نذري پزونه

 

خونه هايِ کاگلي مون شب و روزُ مي شمارن

درايِ چوبيِ کُهنه غيرِ تو کسي ندارن

 

پا بذار تو کوچه هامون رويِ تقويمايِ پاره

رويِ برگايِ سياهي که هزار تا جمعه داره




عبدالجبار کاکایی: همین صدا


صدا ، همين صدا، همين صدا بود

درست ابتداي ماجرا بود

 

نفس شکست و در صدايمان ريخت

صدا ولي هنوز نارسا بود

 

سلام و انتظار و ترس و لبخند

و تازه اولين قرار ما بود

 

دلم ز پيله اش جدا نمي شد

پرنده اي که در قفس رها بود

 

صدا ترانه خواند و عاشقم کرد

صدا، همين صدا، همين صدا بود


عبدالجبار کاکایی: خاتم


نوبت درست لحظه ی آخر به ما رسید

انسان به عاشقانه ترین ماجرا رسید

 

حوا درنگ کرد زمین سیب سرخ شد

آدم سکوت کرد قیامت فرا رسید

 

کشتی شکستگان و رسولان نا امید

در انتظار معجزه بودند تا رسید

 

از دشتها تلاوت باران شروع شد

از کوه ها به گوش بیابان صدا رسید

 

تاریخ ایستاد  جهان مکث کرد و بعد

فواره ای بلند شد و تا خدا رسید

 

پیغمبری به رنگ گل سرخ باز شد

عطر تنش به دور ترین روستا رسید




عبدالجبار کاکایی: شب کوتاه

بر شانه های این شب کوتاه

پاشیده گرد نقره ای ماه


دل خسته اند عارف و عامی

لب بسته اند عاقل و آگاه


افتاده است کوچه و میدان

در دست چند گزمه ی گمراه


شور است بخت هرکه نگرید

بر یوسفان زندان در چاه


شنگ است حال هر که نفهمد

لبخند های پنهان در آه


با آنکه نیست محرم و مونس

با آنکه نیست همدم و همراه


این بخت خفته دیر نپاید

می تابد آفتاب به درگاه 



عبدالجبار کاکایی: جراحت

عبدالجبار کاکایی


خدایا کاش وصلی بود یک دم

نه دردی بود در عالم نه مرهم

نمیمیریم جز در آتش وصل

نمی سوزیم جز در حسرت هم

 

هر آن کو راه عدل و دین بگیره

مراد از طالع شیرین بگیره

مرا داغ برادر هاست در دل

فلک داد مرا سنگین بگیره

 

همان هایی که اهل راز گردند

دگر با خویشتن دمساز گردند

جراحت در جگر دارند و افسوس

کجا یاران رفته باز گردند

 

اسیر روزگار گرم و سردیم

مگر با گردش دوران بگردیم

همه آلوده دامانی به سر شد

بجز زخمی که از سر وا نکردیم



عبدالجبار کاکایی: محرم


يك شهر دعا کرد و بلا كم نشد امسال

خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال

 

اي ماه چه دير آمدي از راه و عجیب است

دل واپس تو  عالم و آدم نشد امسال

 

پيش از تو محرم شد و پيش از تو عزا بود

مويي ز عزاداري تو كم نشد امسال

 

جایی ننشستیم که یادی نشد از درد

شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال

 

صد خيمه ي خاموش به تاراج جنون رفت

يك خاطر آسوده فراهم نشد امسال

 

در گريه نهفتيم عزاي شب خود را

تاوان تو زخمي ست كه مرهم نشد امسال