مهرداد اوستا: باز آ که ...

بازآ كه چون برگ خزانم رخ زردیست / با یاد تو دم ساز دل من دم سردیست
گر رو به تو آوردهام از روی نیازیست / ور دردسری میدهمت از سر دردیست
از راهروان سفر عشق درین دشت / گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى ست
در عرصه اندیشه من با كه توان گفت / سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن / با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟
چون جام شفق موج زند خون به دل من / با این همه دور از تو مرا چهره زردی است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 13:41 توسط شاعر
|